خرید بک لینک

بی آر تی اونقدر شلوغ بود که انگار کل تهرانو جمع کرده بودن توش ...ـمسیر ده دقیقه ای بدون ترافیکو که صبحا چهل و پنج دقیقه ای میریمو امروز عصر موقع برگشت یک ساعتو نیمه اومدیم...

کلاس ساعت سه تا پنج و نرفتم و رفتم فیلم ببینیم هیهات که خیلی بیخود بود...؛/از وسط فیلم پاشدم...؛/دارم به این فکرمیکنم اگر کارگردان به صورت ناشناس اونجا بود چقدر ناراحت میشد؛//

.دارن شام میدن...من دیگه تا آخر هفته شام رزرو نکردم...؛//

هر چی میگذره بیشتر از غذای دانشگاه متنفر میشم....؛/

دوست ندارم پرستاری رو؛///ایکاش دانشکده دارو کنارمون نبود؛((

به شدت شغل سختیه به شدت به شدت به شدت...

.با چهارده و نیم واحد هر روز هروز اینهمه کلاسیم...؛///

من نمیدونم ربط به سیستم دانشگاه داره ربط به رشته داره ربط به چی داره که اینجوری دارن ما رو زجر کش میکنن...

نشستیم با بچه ها نیم ساعت پیش یه صبحانه مفصل جای صبحونه های سر صبحمون که معلوم نیست چی میخوریم خوردیم....

یادم رفت دارو ها رو بخرم...؛/

امروز سه تا آزمایشگاهم رفتیم...انگل،میکروب و فیزیو...

فیزیو خیلی باحاله....هماتوکریت و گروه خونی آیناز شهسواری رو تعیین کردیم...نمونه خون برامون از بیمارستان آورده بودن....دلم میخواست بدونم کیه چیه چن سالشه....

پ.ن:بیایید یکار هیجان انگیز بکنیم؟!

برچسب: نویسنده: ماهان حبیبی تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 1:18

صفحه بندی