رفتیم پارک تا دم درش رفتیم برگشتیم دیدیم رو هر کدوم از صندلی ها یه آدم نشسته تاریکم بود هیچکی جز همونا هم نبود کلی هم جو دادیم که معتاددن و اینا ما رو میکشنو اینا
انقلابو خیلی دوست دارم...اون تهرانیه که من فکر میکردم؛)
.کلی هم مترو سواری کردیم...
بعد زنگ در یه خونه رو زدیم در رفتیم
از مترو مفتح تا سر خوابگاه دوییدیم...
بستنی خوردیم پیتزا هم همینطور....
دوباره سرما خوردگیم خوب نشده سرما خوردم...
ولی من هنوز دلم کافه میخواد؛(
فردا شاید بریم کاخ سعد آباد....
پ.ن:آدم تو خیابون تهران راه میره دلش برا یار نداشتش تنگ میشه؛)
برچسب:
نویسنده: ماهان حبیبی