۱.من اسم تو شناسنامم فائزست و تو خونه و فامیل و دوست و آشنا دلارام هستم
۲.هیچ حسی بجز ترس ندارم...هیچی...شهید بهشتی..؟تهران؛/نمیگم دوست نداشتم نمیگم موقع درس خوندن اون موقع ها آرزوم نبود شهر تهران قبول شم ولی الآن که بهش فکر میکنم خیلی میترسم...من تنها؛(((ایکاش استان خودمو اول میزدم؛(
۳.من هر چی میگردم پیدا کنم چجوری و کجا باید ثبت نام کنیم هیچی نیست؛/
۴.هنوز هیچی نخریدم..
۵.دوست داشتم خوابگاهی بشم ولی الآن دوست ندارم یعنی خیلی وقته حس میکنم دوست ندارم از خونوادم جدا شم:(
۶.ننه آذر و بابابزرگ و عمه مهدیه هم اینجا بودن
۷.خیلی ریز و بیصدا رفتم نتیجه رو گرفتم تو وبلاگ دختر حوا یه چیزایی رو دیدم...بعد رفتم سایت
۸.به موسوی زنگ زدم نتیجه اومده ...گفت آرایشگاهم...الآن عذاب وجدان دارم و همش فکر میکنم کلی استرس گرفته ولی نمیتونه نتیجش رو ببینه...ایکاش زنگ نمیزدم...
۹.دلم میخواد گریه کنم؛(
۱۰.ذوق خاله وقتی زنگ میزد تو صداش معلوم بود نه ذوق اینکه من چی قبول شدما....ذوق دیدن بیشتر خواهرش فقط..؛)
۱۱.در هر صورت من خوشحالم؛)
برچسب:
نویسنده: ماهان حبیبی