رسیدم خوابگاه ـ....پسر خالم اومد دنبالم...بهم درس زندگی هم داد...میگفت اعتماد نکن خیلی تو خوابگاه و در عین اینکه با همه دوستی خودت باش...
دارم به این فکر میکنم من چقدر خیلی راحت به همه اعتماد میکنم و فکر میکنم همه خیلی خوبن؛/
همین دیگه...
برم شام بخورم میام دوباره میگم یه چیزایی...؛)
برچسب: رسیدیم و رسیدیم کاشکی نمیرسیدیم,
نویسنده: ماهان حبیبی